axaxd-2.jpgمن در سال سوم راهنمايی بود که به موضوع تیپ و سر و وضع حساس شدم و علاقه شديدی نسبت به خوشتیپی پيدا کردم و نيمی از هيجان زايد الوصف اين فرايند رو با خريد يک شلوار پاچه گشاد جين و يک پيراهن چهار خانه قرمز و مشکی تخليه کردم . و الباقی اين هيجان رو هم با خريد يک ژل ارکيده ميزان کردم . هيچوقت از يادم نميره روزی رو که بسته ژل رو باز کردم و نصفی از اون رو روی کله ای که تنها ۲ سانت مو داشت خالی کردم .بوی اون ژل هنوز توی مشامم مونده و تبديل به يکی از بوهای نوستالژيک  در من شده و هر از گاهی كه اون بو به مشامم می خوره من رو به همون ايام و روزگار می بره .روزگاری كه تنها نيم نگاهی از دختركی نا رس من رو به اوج می برد و در دل بچه ها مون رو هم می شمردم .  دورانی پاك ، تميز و بدون آلايش كه گذشت و به آنی همين آدم امروز شدم كه نيم نگاه كه سهل است سيلاب نگاهی از دختری رسيده هم كاری نمی تواند بكند .

 نمی دانم در من اينگونه است كه گذشته را اينچنين دوست دارم يا عموميت دارد يا اين بد شدن تدريجی زندگی است كه گذشته را هميشه زيباتر از روزهای آينده در نظرم مجسم می كند . <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

بگذريم ...

axaxd-2.jpgپنجشنبه ای که گذشت به همراهی تعدادی از دوستان به شمشک رفتم .اولين برف زمستانی بود و ديدن زمين سر تاسر سپيد بکر بدون حتی يک جای پا بسيار دلپذير بود . البته تا دلتون بخواد ما با جا پا های ظريف و زمخت روی برف درست کرديم و اينقدر  برف رو سر و صورت هم زديم که الان به زور قرص و آمپول اينجا نشستم و اين سطور رو تایپ می کنم .

axaxd-2.jpgديروز دو تا جوان نا باب ! مشغوا كل كل با هم بودن يكی به اون يكی می گفت :((اونايی كه شرتشون برای تو پيژامه ميشه به من اينجوری نگاه نمی كنن)) كی بود می گفت ادبيات از كوچه ها شكل می گيره ؟

axaxd-2.jpg اين عكس ها رو هم با همين دوربين جديدم(۷۱۷ سوني) گرفتم

اين عكس رو از سر كوچه گرفتم و كمی هم دستكاريش كردم

اين عكس رو هم از زمين گلف باشگاه انقلاب گرفتم.شما سعی نكينيد اين كار رو بكنيد چون دوربين رو ميگيرند من هم يواشكی گرفتم .

axaxd-2.jpg جاويد هم رفت

/ 66 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Amin

درود بر شما ...من يکی که اصلا جوونی نکرده پير شدم . . . شاد باشی

تنهاتر از یک برگ

میبینم که خیلی بهت خوش میگذره .ماها اینقدر کار داریم که وقت این کار ها رو نداریم...عکسها هم خیلی جالبه....شاد باشی

گرگ بارون ديده

برادر بسیجی و بزرگوار حضرت آیت الله العظمی ذاغارت دامت برکاته! توی اون یکی وبلاگت جا نذاشته بودی برای کامنت اومدم اینجا بهت بگم که من کشته مرده اون وبلاگت هستم البته این یکی رو هنوز نخوندم به زودی نظر مبارکم رو می گم!

بچه مخفی

همين چيزا رو به سرت زدی که الان شده محل سرسره بازی پشه ها ديگه!!!:)) تازه افتاب هم بهش خورده و تونستی عکسای توپ بگيری...اولی عيبش بود دومی حسنش:))

زیتون

روزبه جان..خوش‌تيپ جان..چرا برای زاغارت نظرخواهی نذاشتی؟ حرفامون در گلو خشک شد..ولی نقاشيات حرف نداره و همين‌طور نوشته‌هات خيلی کوتاه و جالبن..آفرين!

maloosak

ميدونی اين حس فقط خودت ميتونی دوباره برگردونی يا ازبين ببری .آدمها همينندفقط بعضی ها مثل تو جرات دارند که از خودشون بگند بعضی ها هم ازخودشون فرار می کنند کلی هم ادعا دارند. مثل هميشه شيوا وعالی نوشتی.ملوسک

دختر مهربون

بابت پاراگراف اولی که کلی خنديدم. خوب زمونه همينه ديگه هميشه اتفاقات برای اولين بار پرآشوبه. حالا ميتونه اولين شيطنت توی خيابون، اولين پارتی، اولين پيک نيک با دوستان، اولين چت، اولين وبلاگ و حتی شايد اولين جدايی باشه. همه اينا برای چندمين بار ديگه عادی ميشه. اميدوارم که همه لحظات زندگی هميشه واست تازگی داشته باشه و اينقدر تکراری نشه که ديگه به قول خودت سيلاب نگاه دخترا هم نتونه کاری بکنه. شاد باشی

ياد

نمیدونم کرسی خونه ی مادر بزرگ خيلی بزرگ بود يا ما خيلی کوچک،نميدونم قدح آبی ی که دونه های انار توش مثل ستاره های هفت آسمون به ما چشمک ميزد خيلی بزرگ بود يا دستای ما خيلی کوچيک ...(ادامه در وب لاگ)

homa

گذشته هم همان ايندهای است که به ديروز پيوسته که برای حفظ خاطرات و تجربيات ازش استفاده می شه ولی چيزی که مسلمه اينه که : هر چيز در نظر اول جالبه!!

PARISA

اندامت را مي شکافم با تمام خرده ريزهايت تا در حاشيه دفترم زيست کني. ع ش ق يعني اين: که موريانه ي هم باشيم و از هم کوتاه نياييم"